سایه ها،
در سراسر دنیای من
ریشه دوانده اند!
انگار من…
همین “من”!
میوهی تلاقی نامشروع هزاران هزار سایهی حقیقتگونم!
انگار یک روز …
در فضایی سیاه و محدود به طرحی آمیخته و مخشوش از چند قامت ناموزون
پس از چند جیغ شیرین،
پس از ساعتی پیچ و تاب دردآلود،
نیمی بر روی دیوار
و نیمی بر روی زمین
موجودی به نام “من”، زاده شد!
من…
همین “من”!
من سایهگون!
من…
من…
…
…
تو!
آری خود تو!
تویی که شعلهی افروخته در دوچشم زیبایت،
مرا
به تولدی دوباره؛
و به گریز از حقیقت سایهمانندم
فراخواند!
تویی که …
از تو خواهشی دارم:
میان خورشید و من، بایست!
می خواهم سوگل سایه ها شوم
سقف دنیایم را بشکاف!
هستیم را،
وجودم را،(همان وجود دوپارهای که همیشه نیمیش بر دیوار و نیمیش بر زمین است!)
از نو،
به شیوهای شیرین،
بیافرین!
دیدار گفت
چقدر خوب که دوباره نوشتید.نوشته های اینجا رو خوندم. خوبه .متفاوته.ادمو یاد رادیو سلام نمی ندازه.امیدوارم باز بنویسید
امير(به دیدار) گفت
دیدار شگفت انگیز!
سلام به شما
خوشبختانه ما هم خواننده های متفاوتی (مثل شما) داریم!
ضمنا از شما و دیگر خوانندگانمان از بابت اینکه دوباره دارم مینویسم جدا پوزش می طلبم!
(امیر! آره با توام!
تو که نوشته هات خواننده ای ندارن! داری با کی حرف میزنی؟ یه جوری حرف میزنی انگار روزی 10000 بازدیدکننده داری! ای کاش انرژیت را صرف فعالیتهای مفیدتری میکردی! (به کارهای فنی علاقه ای نداری؟!) امیدوارم یک روزی بالاخره تو هم بتوانی متنهای قابل خواندن بنویسی!)
:)
دیدار گفت
امیر عزیز همیشه لازم نیست ادم شنونده داشته باشه.گاهی اوقات بی مخاطبی خیلی خوبه.فکر نمی گنم زیاد وقتتو بگیره که از کارای مفیدت بمونی.پس بنویس
دیدار گفت
منتظرم
دیدار گفت
سلام
امير(به دیدار) گفت
سلام دیدارعزیز
از لطفی که به وبلاگ ما دارید خیلی متشکرم
چند روزیست که نمیتوانم وارد قسمت مدیریت وبلاگ شوم
میخواستم پستی در مورد “ثروت غیرمادی” بنویسم که نشد
هروقت مشکل سایت رفع شد پست را خواهم گذاشت
موفق باشید