سایه ها،
در سراسر دنیای من
ریشه دوانده اند!
انگار من…
همین “من”!
میوهی تلاقی نامشروع هزاران هزار سایهی حقیقتگونم!
انگار یک روز …
در فضایی سیاه و محدود به طرحی آمیخته و مخشوش از چند قامت ناموزون
پس از چند جیغ شیرین،
پس از ساعتی پیچ و تاب دردآلود،
نیمی بر روی دیوار
و نیمی بر روی زمین
موجودی به نام “من”، زاده شد!
من…
همین “من”!
من سایهگون!
من…
من…
…
…
تو!
آری خود تو!
تویی که شعلهی افروخته در دوچشم زیبایت،
مرا
به تولدی دوباره؛
و به گریز از حقیقت سایهمانندم
فراخواند!
تویی که …
از تو خواهشی دارم:
میان خورشید و من، بایست!
می خواهم سوگل سایه ها شوم
سقف دنیایم را بشکاف!
هستیم را،
وجودم را،(همان وجود دوپارهای که همیشه نیمیش بر دیوار و نیمیش بر زمین است!)
از نو،
به شیوهای شیرین،
بیافرین!