آرشیو برای سپتامبر, 2008

سوگل سایه ها

سایه ها،

در سراسر دنیای من

ریشه دوانده اند!

انگار من…

همین “من”!

میوه‌ی تلاقی نامشروع هزاران هزار سایه‌ی حقیقت‌گونم!

انگار یک روز …

در فضایی سیاه و محدود به طرحی آمیخته و مخشوش از چند قامت ناموزون

پس از چند جیغ شیرین،

پس از ساعتی پیچ و تاب دردآلود،

نیمی بر روی دیوار 

و نیمی بر روی زمین

موجودی به نام “من”، زاده شد!

 

من…

همین “من”!

من سایه‌گون!

من…

من…

تو!

آری خود تو!

تویی که شعله‌ی افروخته در دوچشم زیبایت،

مرا

به تولدی دوباره؛

و به گریز از حقیقت سایه‌مانندم

فراخواند!

تویی که …

از تو خواهشی دارم:

میان خورشید و من، بایست!

می خواهم سوگل سایه ها شوم

سقف دنیایم را بشکاف! 

هستیم را،

وجودم را،(همان وجود دوپاره‌ای که همیشه نیمیش بر دیوار و نیمیش بر زمین است!)

از نو،
به شیوه‌ای شیرین،
بیافرین!

(6) دیدگاه