ره هموار نیست! نیست! نیست!
همین است که همیشه، افتان و خیزان می روم
گاهی، مستی به سراغم می آید
در این گاه،
به چشم دیگران،
ناموزونتر از همیشه ره می سپارم
اما،
به گاه مستی،
ناخدای کشتی وجودم،
در طوفانی ترین لحظات دریایی،
روی عرشه برای مرغهای دریایی خیالیاش دانه می پاشد
آه …
به اعجاز مستی،
هیچ راهی، پیش رویت ناهموار نیست! نیست! نیست!
***
خودش را اینگونه معرفی کرد:
میون یه دشت لخت
زير خورشید کوير
مونده یک مرداب پیر
توی دست خاک اسیر
منم اون مرداب پیر
از همه دنیا جدا
داغ خورشید به تنم
زنجیر زمین به پام
چگونه مرداب، مرداب شد؟
همه چیز از آن لحظه شروع شد که «چشمه» در ذهنش این «فلسفهی من» را نوشت: «میخواهم شهروند دریا باشم»
برای اینگونه بودن، باید به «دریا» وصل می شد
من همونم که یه روز
می خواستم دريا بشم
می خواستم بزرگترين
دريای دنيا بشم
آرزو داشتم برم
تا به دريا برسم
شبو آتیش بزنم
تا به فردا برسم
به راه افتاد
اما…
اولش چشمه بودم
زير آسمون پیر
اما از بخت سیاه
راهم افتاد به کوير
چشمه، برای رسیدن به دریا، مسیر کویر را برگزیده بود
چشم من به اونجا بود
پشت اون کوه بلند
اما دست سرنوشت
سر رام یه چاله کند
شب و روز کویر، همیشه آبستن ستاره و حادثه است!
چشمه، راه خودش را می پیمود که به «چاله» رسید
کدام نیرو، کدام اراده، این دو را بهم رساند؟(چه پرسش دیوانه ای!)
توی چاله افتادم
خاک منو زندونی کرد
آسمونم نباريد
اونم سر گرونی کرد
میوهی ناگزیر وصلت چشمهی مسافر و چالهی ماندگار، «مرداب» بود! ماندگی بود!(چرا هیچوقت چاله با چشمه همسفر نمی شود؟!)
حالا یه مرداب شدم
یه اسیر نیمه جون
یه طرف میرم به خاک
یه طرف به آسمون
از موجهای دیوانه
از مرغکان دریایی
هیچ خبری نبود!
خورشید از اون بالاها
زمینم از این پایین
هی بخارم می کنن
زندگیم شده همین
قطرات وجود چشمه،
یکی پس از دیگری،
ساکن چاله می شدند،
«شهروند مرداب» می شدند!
و این هجرت، چنین پایانی داشت:
خشک میشم تموم میشم
فردا که خورشید میاد
شن جامو پر میکنه
که میاره دست باد
عجب سرگذشتی!
حتما حالا دلتنگ این حقیقتید
که: چشمه ای که میخواست «شهروند دریا» بشود، عاقبت، «مرداب» شد؛ مرد! تمام شد!
اما من دلتنگ نیستم! نیستم! نیستم!
چون سرنوشت تمام قطرات وجود «چشمهی مرداب شده» که بخار گشته، یا به زمین فرو رفته اند را، می دانم!
چون چرخهی زندگی قطرات آب در طبیعت را می شناسم! شما هم می شناسید!
قطره های چشمهی قصهی ما از هم گسستند تا «خود مرداب شدهشان» را بمیرانند
و از اسارت «چاله» آزاد گردند!
و قطره های آزاد دوباره سفرشان را ادامه می دهند
بعضی همپای باد آسمان میشوند
و بعضی همدل خاک زیرزمین
به جوشش بیندیشید!
باریدن را به یاد آورید!
حالا بخندید!
چرا دلتنگ مرگ «مرداب» باشیم!
***
قطره ها دائم در حرکتند
بعضی به سمت دریا می شتابند
و بعضی از او می گریزند
اما
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش!
(و نیز، چنین است حکایت جمله «خوشحالان» و «بدحالان»!)
***
من، یک «قطره»ام!
چه بر سینهی کویر بنشینم،
چه آسمان را ابرآلود سازم
و چه دالانهای پیچ در پیچ دنیای زیرزمین را زیر پای خویش مرطوب کنم!
هر چه باشم؛
هر کجا باشم،
«دریا»، همیشه مرا بسوی خود فرامیخواند
صدایش را،
جذبه اش را،
همیشه،
با حسی متفاوت از حواس دیگرم
می شنوم! درک می کنم!
ای کاش …
ای کاش همیشه…
شهروند دریا باشم!
«ما زدریاییم و دریا می رویم»
«ما زدریاییم و دریا می رویم»
«ما زدریاییم و دریا می رویم»
هر چند ره هموار نیست اما، می رویم!
…
تا همیشه!
ره هموار نیست ولی همیشه «ما زدریاییم و دریا می رویم»!
همیشه! همیشه! همیشه!…
***
گوش کنید!
«دریا» من و شما را بسوی خود میخواند!
—————————————————
ساره گفت
سلام بر شما
خواهر من چندی پیش داستانکی نوشته بود، که عشق دو دانه برف را روایت میکرد که هنگام فرو افتادن هر یک دیگری را میبیند و بر او عاشق میشود، اما وصال مقدور نیست؛ تا این که، سرانجام، هر دو بر شاخهی درختی میافتند، آب میشوند و بر زمین میچکند، و در میآمیزند…
این داستان مرا بسیار تحت تاثیر قرار داد، و مدتها به آن فکر کردم (باید اعتراف کنم که به مفهوم آن هنوز هم فکر میکنم). اما جالب این جاست که آن گونه من داستان را دیدم و تفسیر کردم، خواهرم ندیده بود و ننوشته بود. دیدگاه او، و پیام او، این بود که معشوق دستنیافتنی و وصال (دستکم در این دنیا) ناممکن است. دو دیدگاه من، و دو تفسیر من، یکی مثل خواهرم بود، و دیگری، که خواهرم آن را بسیار پسندید، به دیدگاه امیر در این نوشته دربارهی مرداب و قطره و دریا بسیار نزدیک است.
به خواهرم گفتم که این داستان را از آن جهت میپسندم که میگوید رسیدن به معشوق و دستیابی به وصال ممکن است، فقط نکته این جاست (و به گمان من نکتهی ارزشمندی هم هست) که، برای یکی شدن، شاید که لازم است در خود تغییری ایجاد کنیم، بهتر شویم، بردبارتر شویم، از خودخواهی تهی شویم، بالغتر شویم. دو دانه برف تا زمانی که دو دانه برف بودند به هم نرسیدند، اما، آب که شدند، این قابلیت را پیدا کردند که یکدیگر را در آغوش بگیرند…
و این تغییر، همان طور که امیر گفت، میتواند تن به تبخیر سپردن قطرهای در مرداب به امید رهایی و رسیدن به دریا باشد.
…
(:
…
و اما امیر عزیز، شعرت را بسیار دوست داشتم. بگذار چند سطری برایت بنویسم:
«ره هموار نیست! نیست! نیست!
همین است که همیشه، افتان و خیزان میروم
گاهی، مستی به سراغم میآید
در این گاه،
به چشم دیگران،
ناموزونتر از همیشه ره میسپارم»
فرود و فرازم را دیگران میبینند،
فراز و پرواز و اوجم را ابرهای رهایی؛
ناموزونیم را دیگران،
موزونی پرگشودنم را آنها که وزن بیوزنی رهایی را بر شانه میدانند؛
همین است که میگویم:
هیچ راهی پیش رویم ناهموار نیست!
…
چشمهی شعرت جوشنده باد!
سرود سبز رويش گفت
«ما ز درياييم و دريـــــــــــــا مي رويم
ما ز بالا ييم و بــــــــــــــالا مي رويم»
بينهــــــــــــــــــــايت زيبا نوشته ايد …..
دلم مي سوزد كه اين انديشه هاي زيبا و دقيق ، خواننده اي ندارند!!
چه كنيم؟؟
فكر كنم شما نويسندگان وبلاگ بايد “تغييري ” در خود ايجاد كنيد …
تنها زيبا انديشيدن كفايت نمي كند ، بلكه بايد زيبا هم گفت و نوشت و بلكه ..
و بلكه بايد زيبا هم جاري شد و روان…
تا دور دستها….
درست مثل همان رودهايي كه به دريا مي پيوندند
اگرچه در نگاه عرفاني ما مرگ، هرگز ، پايان كبوتر نيست و هميشه جاودانيم ، درست مانند شكلهاي مختلف قطره هاي آب…. ولي چه بهتر كه بپوييم و جاري باشيم و در وصل..
و نگاه ديگري كه الان به ذهنم رسيد:
به نظرم قطره هاي يك رود “همگي” در اتصال با دريا هستند ، تمام قطره ها ، از چشمه تا لب دريا….. چون هر قطره با قطره جلوتري در اتصال است و آن جلوتري با بعدي و…..
و اينگونه است كه در حركت عرفاني و “سير الي الله” حركت فردي نداريم …«راه سخت است مگر يار شود لطف خدا…» در حركت فردي ، تبخير است و تصعيد و در حركت جمعي مثل رود است كه هم خطر گم شدگيمان كمتر است و هم مهمتر از همه اينكه همه با هم در پيوستگي هستيم…..
خلاصه تر و تازه ام كرديد…
منتظرم تا بگونه اي نو “تر و تازگي” در شما ببينم با مخاطباني بيشتر، تا فضاي زيبا تري باشد برا ي”هم انديشي” و حركت جمعي
رودهاتان پر خروش تر و سرود زندگيشان سرسبز تر باد
الهام گفت
دوباره سلام
اينجا فهميدم قضيه چيه !!!
عالي بود به وبلاگ ادبي من هم سر بزنيد
با سريال تبارشناسي خدا از زبان يك خطيب به روزم
الهام گفت
ببخشيد آدرس وبلاگ ادبي من اينه
http://www.barooneh.blogfa.com