چنین رفتن، چنان ماندن

چنین رفتن

 سلام

تا حالا به مرگ فکر کرده اید؟

با اندیشیدن به مرگ، چه مفاهیم و تصاویری از ویکی‌پدیای ذهنتان فراخوانده می‌شود؟ مرگ را چگونه می بینید؟

آن را از خود دور می بینید یا به خود نزدیک؟ 

دو سه روز پیش ساره برایم پیامکی فرستاد:«نمی دونم چیزی که الان خوندم حقیقت داره یا نه، ولی …» کنجکاو شدم!

پیامک بعدی اینگونه بود:«گودبوی Goodboy را یادتان هست؟ از خوانندگان من بود که یکدفعه غیبش زد. سری به وبلاگش بزنید. Behy4fun.blogfa.com». هنوز هم ساره می تواند بخوبی «واژه»، دیگران را در چاه بیندازد!

 

«گودبوی» را از علاقه اش به نوشته های «ورقی بزنم، ورقی بخورم» می شناختم اما آنقدر سرگرم «تازگی» و تازه شدن بودم که نتوانستم بصورت جدی خواننده مطالب وبلاگ او باشم اما شیرین زبانیهای قلمش را خوب به یاد دارم و همینطور پاسخهای کوتاه و دلنشینش به کامنتهای خوانندگانش را. رنگ زمینه وبلاگش سیاه بود اما نوشته هایش – تا آنجا که من خواندم- تیره رنگ نبودند.

اما در آن وبلاگ چه دیدم؟

 

عنوان آخرین پست، اولین چیزی بود که به چشمم خورد:« تا آنجا که از او شادی و امید برای ما باقی ماند »

و سپس، این جمله را دیدم: «سلام. محمود هستم . برادر بزرگتر Goodboy . Goodboy ، نویسنده سابق این وبلاگ، ۲۳ ساله، مهندس عمران… »

بله! این پست، از درگذشت Goodboy خبر می داد! حدود چهل روز پیش، Goodboy ، در اوج جوانیش، مرگ را تجربه کرد!

اما…. بیایید لحظه ای توقف کنیم!

لطفا این سوال را از من بپرسید:«چرا امروز، از مرگ Goodboy می نویسی؟! آیا با سلسله مطالبی که درمورد نگرش می نوشتی ارتباطی دارد، یا نه، فقط تصمیمی احساسیست برای تمرین مهارت ارزشمند «مرده پرستی»؟!»

و جواب می دهم:«امروز هم درمورد «نگرش» حرف می زنیم!»

و بعد از چند لحظه مکث ناخودآگاه دوباره در ذهنم این جمله تکرار می شود که:« آن که می‌خواهد گسترده‌تر ببیند و منصف‌تر باشد و بیندیشد، مساله‌اش مساله‌ی وصل کردن است – وصل کردن جهان‌بینی خود به جهان بیرون و جهان‌بینی‌های بیرون

اما در این مجال توقف بیایید دوباره از خود بپرسیم:«من مرگ را چگونه می بینم؟ در بزرگراه اکنون تا زمان مرگ را چگونه می خواهم سفر کنم؟ با چه حالی؟ آیا خوشحالم از مسافر این جاده بودن یا نه، بدحالم؟! آیا همچون نفس،«مفرح ذات» و «ممد حیات» هستم یا نه، تا آخر دنیا، جاده، مرا و من، جاده را می فرسایم؟»

امروز از Goodboy می نویسم، از مرگ؛ زندگی؛ از نگرش!

 

ادامه‌ پست را از زبان محمود پی می گیریم Goodboy حدود یکسال قبل بهمراه یکی از دوستان برای عملیات نقشه برداری به یکی از بیابانهای خارج از شهر رفته بود ؛ که سانحه ای غیر قابل پیش بینی برای آن دوست رخ داد. سریعا او را به یک بیمارستان صحرایی برای مداوای اولیه منتقل کردند. ولی چون شدت خونریزی زیاد بود نیاز به تزریق سریع خون احساس میشد و چون Goodboy گروه خونی مشابه او داشت همانجا تزریق انجام شد . مدت زیادی نگذشت تا معلوم شد که سرنگ آلوده بوده و هر دو نفر آلوده به بیماری ایدز شده اند.»

برایم جالب بود بدانم Goodboy از این پس، چه نگرشی راجع به زندگی کردن و مردن داشته است. برادرش از او می گوید:« حتی در تلخ ترین ها و سخت ترین[لحظه]ها ، لبخندهای لطیفش و لطیفه های ظریفش پناهگاه ما بود.»

پزشکش می گفت:« تنها موردیست که دیده ام اینگونه پر انگیزه باشد . میداند که وقتی برایش باقی نمانده ولی از هر کلامش میشود امید را حس کرد. چند باری بود که پرستار با نگاهی متعجب وارد اتاق[او] می شد و می گفت : بیماران محترم ! قهقهه هایتان آرامتر باشد لطفا ! بقیه خوابند ! »

«نگذاشت که پرستاری برای جابجا شدن دستش را بگیرد .تا روز آخر خودش می ایستاد و می رفت و می آمد.»

و … Goodboy …. حدود چهل روز پیش، ….. سربلند، از خط پایان یک ماراتن بی پایان گذشت!

یاد این افتادم که در یکی از پستهایش از پیرمرد صدویکساله انگلیسی نوشته بود که توانسته بود حدود چهل کیلومتر را بدود! این حرف پیرمرد برایم جالب بود: ” تنها زمانی تسلیم میشوم که مرا در جعبه ای چوبی قرار داده باشند ! ” و حالا می فهمم که چرا Goodboy درباره آن پیرمرد نوشته بود.

اما او، از این پیرمرد آهنین تسلیم نشدنی تر بود! برادرش اینگونه نوشته است:« وصیت کرده بود که وصیت نامه اش بلند در مجلس ختم خوانده شود و من فراموشم نمی شود که از گوشه و کنار مجلس عزاداری صدای پغ پغ خنده بگوش می رسید

 

Goodboy جان! تو معانی و تصاویر تازه ای به مفاهیم «مرگ» و «زندگی» در ویکی پدیای ذهنم اضافه کردی و البته معانی و تصاویری را هم حذف نمودی!

از تو بخاطر مشارکت در ویرایش ویکی پدیای ذهنم، سپاسگزارم!

 

——————————————————————————————————

چنان ماندن

(اول این را بگویم، یادم هست که هنوز، ادامه «اگر در دیده مجنون نشینی» را برایتان ننوشته ام! جستجوی دومی در میان بود که ناگفته ماند! )

 

حتما یادتان هست که یکی از دوستان، هفته گذشته کامنتی گذاشت در مورد «هوش هدایت شده».

مهدی رهبر عزیز، «هوش هدایت شده» را اینگونه تعریف کرده است:

« نگرشی است که پرورش یافته زندگی اجتماعی می باشد (که بدون شک متاثر از شالوده های اقتصادی-اجتماعی جامعه وهمچنین دین است).

[سمت و سوی] این هدایت گری به سمت نیازهای اجتماعی است اما به صورت کاذب و ناسالم؛ چنانکه روابطی که در این بین ظهور میکند مبتنی بر احساس و نیازهای حقیقی انسان هم چون عشق، محبت و حتی نفرت نیست.

مثلا در این نگرش، عشق به عنوان پربهاترین و نایاب ترین گوهر انسان؛ با ورود به بازار مکاره تبدیل به کالایی برای خرید و فروش و مصرف میشود.

این حواس بیگانه شده و مسلط بر روابط انسانی تا آنجایی ادامه مییابد که عواطف و احساسات و انسانیت انسان به فراموشی سپرده می شود.»

 بیایید روی این دو کلمه کمی توقف کنیم: نگرش، نیاز؛ (به نظر شما چه رابطه ای میان نگرش و نیاز می تواند وجود داشته باشد؟)

و بیایید به این سوال فکر کنیم:«چگونه می توان از اسارت «هوش هدایت شده» رهایی یافت؟»

 

 و سوال آخر:

یک «هوش هدایت شده» چگونه به مفاهیمی چون مرگ یا زندگی می نگرد؟

تا کنون 10 نظر داده شده »

  1. ساره گفت

    «تا به حال به مرگ فکر کرده‌اید؟»

    من فکر کرده‌ام. بسیار. درکش سخت است، چرا که آن چه ما از خود و جهان دریافته‌ایم درون این جهان و در زمان حیات بوده است. این است که من عقیده دارم که آن چه درباره‌ی مرگ می‌اندیشیم آموختنی است. و باز به نظرم این ارتباطی که میان مرگ و «هوش هدایت‌شده» برقرار کرده‌اید بسیار به جا و منطقی است.

    امیر در سفر است‌ها!

    می‌خواهم حرفم را به گونه‌ی دیگری تکرار کنم که نوع تربیت ما، روابط ما، انسان‌هایی که با آن‌ها سر و کار داریم، و آموزه‌های معنوی ما بسیار در نگرش ما نسبت به مرگ دخیل‌اند.

    سلام مرا به جیرجیرک‌ها و بقیه‌ی جک و جانور‌ها برسانید!

    اگر شد بعدتر درباره‌ی پرسش‌های «سخت»تان خواهم نوشت.

    خوش بگذرد!

  2. سلام
    دوست عزیز
    باریک بینی وتلفیق موضوعات و مفاهیم(مــرگ وزنـدگی) در مطلب شما به شدت ذهنم را مشغول کرده و نیازمند تجزیه و تحلیل عمیقی دارد. اگر به یک جمع بندی قابل بیان برسم (البته با هوش فعال و نه هوش هدایت شده وفعل پذیر)دفعات آینده در ذیل مطلب مینویسم.

    شب بر شما خوش

  3. مرمر گفت

    سلام.شوکه شدم..خداش بیامرزد و ……………… سهل انکاری چه به روز ادمها میاورد و باز احسنت به رحیه اش ی ماش ما یاد میگرفتیم

  4. سعیده گفت

    سلام امیر جان

    دوست جوبگرد امیر خوش تیپ ترین تازگی

    خیلی ناناحت شدم . البته چون انیان شاد و تازه ا یبود و تازه زندگی میکرده هاااااااااااااا
    و گرنه اگه مثل خودم بود که مرگ براش چیز ناناحت کننده ای نبود
    البته برای ان هم نبوده
    ولی اطرافیانش خیلی برای از دست دادنش ناراحت می شن دیگه.
    من کامنتاش رو می خوندم.
    چون میومدم کامنت های تو رو بخونم.
    به هر حال
    مرگ هم نوعی………
    امیدوارم زندگی تازه ای رو شروع کرده باشه.
    در مورد مطالب هم من باید فقط خوانندم و فعلا استفاده می کنم.
    اگر دوست می داری گاهی هم سلام کنم
    ولی
    اگر چیز تازه ای بدونم حتما در تازه شدن شهروند جهان استفاده می کنم.
    فعلا
    شاد و تازه باشیم
    ( گل )( خنده ) من شکلک دوست می دارم

  5. سلام
    با چرندیات پست مدرن به روزم
    درباره برخورد با پدیده شوم مهدی موسوی زدگی و غزل پست مدرن در شعر امروز
    حتما سر بزن

  6. سلام….

    زیبا می نویسی…

    دستمریزاد…

    بسیار قابل تامل….

    برای خواندن بقیه پستات سر می زنم….

    یا علی…

    سلام…

  7. حامد جان مرسي كه اومدي (اينجا قلب نداره!!)

  8. ديگه اينكه سر عجب پستي رسيدما….!!

    آخه خاله جونا نگفتين كه ممكنه مرده شده باشم ؟؟!! نبايد بياين يه سري بزنين آخه ؟؟…حداقل يه حلوايي ….يه خرمايي… حداقل يه شربتي….
    البته من وصيت دارم تو ختمم “آش پشت پا” درست كنن …بالاخره يه يه سفري رفتم ديگه….(واي كه من چه عاشق آش رشته ام… دوست دارم تو مر اسمم هم همه آش رشته بخورن….حالا دوست داشتين يه كوكو سبزي هم كنارش بذارين ، نوش جونتون !!درست مثل زندگيم كه هر چي خودم مي چشم و خوشم مياد ، همه خلايق بنده خدا هم مجبورن اون بچشن و تازه اگه خوششون نيومد ، دليل بيارن كه چرا !!!)
    ديگه اينكه “لباس فرم مشكي ممنوع”!!
    سبز(چون يه رويش دوباره اس) ، نارنجي(چقدر انرژيش بالاس )،زرد(مثل خورشيد) ،قرمز(مثل خوني كه تو رگهامونه)، بنفش(همينجوري دوستش دارم)، ….حالا نمي گم كي چي بپوشه …ديگه مي ذارم به سليقه خودتون…. خلاصه از اون بالا رنگين كمون ببينما…
    حالا اگه خيلي هم دلتون خواست لباس فرم يه رنگ بپوشين ،فقط و فقط “سفيــــــد” . بالاخره هم تولد دوباره اس و من دوباره يه نوزاد شدم….هم رنگ يه رنگي و پاكيه ، ..هم اينكه دوباره يه لوح سفيد ميشم و….
    خلاصه :
    «ميــــا بي دف به گور من زيارت
    كه در بزم خدا ، غمگين نشايد…»

    اينجا هم يه مطلبي در مورد مرگ نوشته ام:
    http://sorodesabzeroyesh.blogfa.com/post-36.aspx

  9. بقيه چيزا هم فعلا از سطح سواد من بالاتر ه‌ ، اجازه بدين يه خورده چاله چوله هاي پشت سرم رو پر كنم ، ببينم به كجا مي رسم..

    (آخرين بار كجا بودم؟؟
    سر اون مطلب “برنده تر”ا هي كامنت گذاشتم هي saveنشد !!
    هي كامنت گذاشتم ، هي save نشد….
    هي از رو نرفتم….. هي اونم از رو نرفت….
    بالاخره كوتاه اومدم ، گفتم «بابا مال خودت !! ارث بابام كه نيست كه!!» ب
    عدم سفر و سفر و سفر و سفرنامه هاش!!!!)

    حالا عيب نداره ، “از از سر !!”

  10. امير گفت

    سلام

    چند وقتیست مسافرم،
    مدام میروم و برمیگردم
    چنانکه حتی فرصتی برای اتصال مجازی نمی یابم،
    نهایت هنرم بروز کردن شهروندجهان باشم است
    و پس از آن دوباره رفتن؛
    به جایی که در آن مجالی برای نوشتن مجازی ندارم

    پس اگر نتوانستم پاسخی درخور به کامنتهایتان بدهم دلیلش نبودنم بوده
    و نه نخواستنم

    از آمدنتان سپاسگزارم
    هر آنچه نوشتید را خواندم
    متشکرم
    متشکرم

RSS feed for comments on this post · آدرس دنبالک

یک نظر بنویسید