سالها پیش نوشتی:«رفتن، بیتردید بهتر از ماندن است و حرکت، بهتر از سکون.»
اما این «فلسفهی من»، انگار آن چنان که می اندیشیدی، بی تردید نبود. دوباره به رفتن، ماندن، حرکت و سکون اندیشیدی و به دریافتی تازه رسیدی:
«در اینکه لحظهای نباید ایستاد تردید دارم. شک دارم در این که گاهی- گاهگاهی- نباید ایستاد و نفسی تازه کرد و نگاهی به اطراف انداخت- شاید اشتباه آمده ام، شاید درست آمده ام ولی راه بهتری هست، شاید اگر لختی بنشینم و بیندیشم، پیش از آنکه دیر شود به خود آیم و ببینم که این بیمهابا رفتن تغییرم داده است- آن تغییر ناخوشایند؛ همان که زنگاری می نشاند بر جان و بر فکر.»
لختی بنشینم…
*******
برای شهروند جهان شدن چه تغییری باید در خود ایجاد کنم؟
این سوال، مرا به نوشتن در مورد «نگرش» واداشت. دقیقتر بگویم نخستین پاسخ من به این سوال «تغییر نگرش» بود.
اما آیا این پاسخ من، درست بوده است؟ آیا درست ترین پاسخ ممکن به این سوال را برگزیده ام؟ چرا مستقیما به تغییر رفتار نیندیشیده ام؟
تا به حال کوه یخ دیده ای! حتما میدانی که فقط ما حدود 10٪ از یک کوه یخ را می بینیم – همان بخشی که سر از آب بیرون آورده است – نزدیک به 90٪ حجم آن در زیر آب اقیانوسها جای گرفته است(شکل 1)
(اگر خواستی در مورد کلمه نگرش در مراجع انگلیسی جستجو کنی باید این نکته را یادآوری کنم که واژهی نگرش معادل فارسی Attitude در زبان انگلیسی است.)
اما چرا تغییر نگرش را در اولویت قرار دادم؟ مثال کوه یخ را دیدی، مشابه همین مدل ساده کوه یخ را میتوانیم در مورد انسان هم ترسیم کنیم. رفتارهایی که از انسانها می بینیم مثل همان حجم بیرون از آب کوه یخ است. (شکل 2)
پس من به تغییر سیرت خود فکرمی کنم؛ به تغییر در ریشه های پنهان کوه یخ وجودم!
اما درد من چیست؟ اصلا چرا به تغییر نگرش محتاجم؟
یادت هست در پست کوچه، خانه، دیوار از ترانهی کوچهی بن بست «ایرج جنتی عطایی» نوشتم.
«توی این کوچه به دنیا اومدیم
توی این کوچه داریم پا می گیریم
یه روز هم مثل پدربزرگ باید
تو همین کوچه بن بست بمیریم»
به شما گفتم که من این ترانه را جدی گرفتم. بخاطر رهایی از بن بستها و دیوارهایی که به من به ارث رسیده اند می خواهم «شهروند جهان» باشم نه «شهروند کوچهی بن بست»!
«اما ماعاشق رودیم، مگه نه؟
نمی تونیم پشت دیواربمونیم
ما یه عمره تشنه بودیم، مگه نه؟
نباید آیهی حسرت بخونیم»
پس به جای آیهی حسرت خواندن به شروع یک تغییر می اندیشم:«تغییر نگرش»!
تغییر نگرشی که با «فلسفه من»هایت، همنواست، چنانچه نوشتی:
«اگر خودم را، با مجموعهی عقاید و روشها و منشهایم، در یک کفهی ترازو قرار دهم و همهی دیگران را، با مجموعهی همهی عقاید و روشها و منشهایشان، در کفهی دیگر ترازو بگذارم، دو کفه همسنگ نخواهند بود. در واقع، کفهی من به سقف آسمان خواهد خورد!»
«من «محور» جهان نیستم و آن چه من میگویم تنها گفتنی جهان نیست.»
«بپذیرم که این قدر بر «من» تکیه نکنم – برداشت من، نگاه من، عقیدهی من، و حتی تجربهی من….
بپذیرم که انسانهای بسیار دیگری هستند که عقیده و منش و روش دارند، اما از جنسی متفاوت با من – و شاید آن چه من دارم حتی به کارشان نیاید.»
«در واقع… دنیا بسیار وسیعتر از آنی است که «من» تصور میکنم. چه بسا که جهانبینی من «جهانی» نباشد.»
و هفته پیش هم نوشتی:
«اگر مساله مسالهی جهانبینی است، آن که میخواهد گستردهتر ببیند و منصفتر باشد و بیندیشد، مسالهاش مسالهی وصل کردن است – وصل کردن جهانبینی خود به جهان بیرون و جهانبینیهای بیرون.»
******
امروز تصمیم گرفتم که بنشینم و به راهی که تا کنون آمده ام بیندیشم. دیدم که تا امروز تو از «وصل کردن جهانبینی خود به جهان بیرون و جهانبینیهای بیرون» نوشتهای و من در مسیر شناخت چگونگی این وصل کردن گام برداشته ام.
امروز در همان حال که نشسته بودم و به اطرافم نگاه میکردم گل سرخی دیدم. تصویری از زیبایی شگفت انگیزش چیدم.
این تصویر را به تو یی تقدیم می کنم که بی ردپا ره می سپاری! تویی که در این روزگار فلسفه گریزی، از «فلسفهی من»، نوشتی و می نویسی!
******
هفته بعد دوباره براه خواهم افتاد و سلسله مطالبی که در مورد نگرش می نوشتم را ادامه می دهم.
You will only go as far as you think you can go



ساره گفت
امیر عزیز
این مثال کوه یخ در توضیح این که بخش بزرگ شخصیت ما برای دیگران ناشناخته است چه مثال خوب و مفیدی است. من میخواهم این را اضافه کنم که بخش بزرگ بسیاری از ما بر خودمان هم پوشیده است، یا دستکم به صورت خودآگاه پوشیده است. نگرش موضوع بسیار مهمی است، و طبق تعریف این تصویری که گذاشتهای، ساخته شده است از مجموعهی انگیزانندهها، اخلاقیات، و باورهای ما. در این میان، نقش انگیزانندهها (motives) به گمان من هم جالب و هم قابل تامل است (گفتگوی نوشتاریمان را در سلسلهی «هدف و انگیزه» در وبلاگ پیشینم یادت هست؟).
این است که فکر میکنم دیدگاهت دربارهی نگرش و ارتباط آن با تغییر من در جهت شهروند جهان شدن بسیار منطقی است. به سهم خودم منتظر دوباره به راه افتادنت پس از این لختی نشستن و تامل کردن هستم.
و اما بابت گلی که به من تقدیمش کردهای و زیباییش ستودنی است، و من با اجازهات آن را به خوانندگان «مهر خاموشی بر لب زده»مان تقدیمش میکنم به این امید که ما را به پاسخی بنوازند، سپاسگزارم. «او»یی که میشناسیش یک بار برایم از «نوشیدن طراوت گل» گفت؛ با دیدن تصویر این گل یاد آن تعبیر افتادم.
و دیگر این که، این نوشته مرا هم واداشت که لختی بنشینم و دمی بیندیشم – به ویژه به این تعبیر «کوه یخ وجودم»، که برایم تازگی داشت.
(:
مهدی رهبر گفت
سلام
شب شما به خیر
در ادامه سلسله مطالب شما ،پیرامون نگرش من مفهومی را پیدا کردم که احتمالا به مباحث شما نزدیک است.قبل از آن؛ من فکر میکنم مفهوم منش(character) با انگیزش (attitude) مورد نظر شما همسو باشد اگر اشتباه میکنم حتما بنویسید.
«هوش هدایت شده»
«هوش هدایت شده»؛ منش یا به قو ل شما نگرشی است که پرورش یافته زندگی اجتماعی است که بدون شک متاثر از شالوده های اقتصادی-اجتماعی جامعه وهمچنین دین است. این مفهوم ویا منش هدایت گری به سمت نیازهای اجتماعی اما به صورت کاذب و ناسالم است .چنانکه روابطی که در این بین ظهور میکند نه مبتنی به احساس و نیازهای حقیقی هم چون عشق،محبت و حتی نفرت است. در این منش عشق به عنوان پربهاترین و نایاب ترین گوهر انسان؛ با ورود به بازار مکاره تبدیل به کالایی برای خرید و فروش و مصرف میشود.این حواس بیگانه شده و مسلط بر روابط انسانی تا انجایی ادامه مییابد که عواطف و احساسات و انسانیت انسان به فراموشی سپرده میشود.
هدف از طرح این مفهوم اشاره ای به همان مباحث کلان شما پیرامون انگیزش است،شاید اگر نگاهی نه چندان عمیق به اطراف خود بیندازیم چنین فرمولی را به راحتی بتوان در رفتار گروهها ی اجتماعی مشاهده کرد.
خداپرستی ،معنویت ،عشق ،سیاست،،فرهنگ،اقتصاد در یک نظام مبادله فراگیر از خرد ترین تا کلان ترین روابط متقابل ما را در نوردیده است.افراد چنان به سمت این جریان میشتابند که گویی معدن طلا یافته اند و نااگاهانه غرق در همرنگی با «جماعت بازاری»هستند. روابط سالم و انسانی روابطی است که شاخص های حقیقیش چون عشق ،اعتماد ،هنر، دوستی ،صداقت در مابه ازای همدیگر مبادله شوند.ونه بر مبنای پول ،ریا ودروغ .
در اخر اینکه «هوش هدایت شده» که روند بیمار افراد را حکایت میکند ((سازمان عقلی –عاطفی ))ما را تبدیل به موجودی در خدمت (مجموعه نگرشها) عقاید ،باورها،هنجارهای نازل و بیمایه و کاذب اجتماعی و تخدیر حقیقت و جوهر انسانی و قربانی کردن اخلاق و پرهیزگاری کرده است.
مهدی رهبر گفت
سلام
در قسمت کامنت من به جای «نگرش»، انگیزش نوشته شده. از این بابت
پوزش میخواهم.
امیرحسین شایگان گفت
«مهدی موسوی» نیست
اما با شعر تازه ای از او
و حرف هایی کوتاه از او
بودنش را ادامه می دهیم
قرار ما:
شاعر خیابان چهل و هشتم.
در این روزهای گرم
کسی
«در آستانه ی فصلی سرد»
منتظر شماست
با آخرین نامه و شعر چاپ نشده ای از دکتر موسوی به روزم