این را عینا از وبلاگ ورقی بزنم، ورقی بخورم این جا میگذارم. صفحهی از این جا آغاز شد را هم بخوانید.
- یادت هست از جهانبینی گفتم – این که جهانبینیم را بر پایهی «من» و «دیگران» بنا ننهم تا کوتاه «نبیند» و کوتاه «نیندیشم»؟
- یادم است.
- میدانی منظورم چه بود؟
- به گمانم این که اگر خودم را، با مجموعهی عقاید و روشها و منشهایم، در یک کفهی ترازو قرار دهم و همهی دیگران را، با مجموعهی همهی عقاید و روشها و منشهایشان، در کفهی دیگر ترازو بگذارم، دو کفه همسنگ نخواهند بود. در واقع، کفهی من به سقف آسمان خواهد خورد!
- آفرین! و میدانی معنایش چیست؟
- باز به گمانم این که من «محور» جهان نیستم و آن چه من میگویم تنها گفتنی جهان نیست.
- باز هم آفرین! اما همهی اینها که چه؟
- این بار به گمانم این که بپذیرم که این قدر بر «من» تکیه نکنم – برداشت من، نگاه من، عقیدهی من، و حتی تجربهی من.
- این بار هم آفرین! و این که بپذیرم که انسانهای بسیار دیگری هستند که عقیده و منش و روش دارند، اما از جنسی متفاوت با من – و شاید آن چه من دارم حتی به کارشان نیاید.
- میفهمم. و در واقع، دنیا شاید بسیار وسیعتر از آنی است که «من» تصور میکنم. چه بسا که جهانبینی من «جهانی» نیست.
- دقیقا. اما میدانی چیست؟ یک راه هست که زندگی و عقاید و روشهای خودت را داشته باشی و در عین حال جهانبینیت «کوتاه» نبیند و تو «کوتاه» نیندیشی – این که جهانبینیت «جهانی» شود.
- چیست این راه؟
- باور به یک اصل – این که…
- این که…؟
«شهروند جهان» باشم.
ساره